|
اینجا فرداست | ||
|
من سالها پیش با جوانی آشنا شدم که شما بهتر از من می شناسیدش!چون مطالبش رو تو این وبلاگ خوندین!پس لازم به توضیح نیست.قراره گاهی وقتا اینجا بنویسم با این شرط که مطالبم سانسور نشه!
زمستونا، روزای جمعه، پدرم، نون کاغذی های خشکی که مادرم جمع کرده بود رو می داد دست من، بعدش من و محمد رو سوار ماشین می کرد می برد کنار زاینده رود تا برای پرنده های مهاجر (که می گفتن از سیبری اومدن اصفهان ) غذا بریزیم. شاید می ترسید سال دیگه پرنده ها نیان اصفهان. من عشق به اصفهان و زیبایی هاش رو وقتی نون خشک ها رو توی آب زاینده رود می ریخت ،تو چشمای پدرم می دیدم... این شعر رو سعید بیابانکی شاعر خوش ذوق اصفهانی سروده که گفتم جا داره(حالا که زاینده رود دیگه به سختی نفس می کشه و پرنده های مهاجر دلسوزی ندارن ) اینجا بیارم: شکست آینه و شمعدان ترک برداشت خبر رسید به تالار کاخ هشت بهشت خبر شبانه به بازار قیصریه رسید خبررسید هراسان به گوش مسجد شاه خبر چه بود که بغض غلیظ قلیان ها خبر دروغ نبود و درست بود و درشت سی و سه پل وسط خاک ها و آجرها
[ ] [ 1:54 ] [ آنا ]
داستان من و آنا رو یه روزی یه جایی نوشته بودند.وقتی حوا هنوز سیب رو نخورده بود.وقتی هابیل و قابیل مثل دوتا بچه خوب رنگو می دیدند و به غرب وحشی می خندیدند.داستان ما رو اون روزا یه نفری یه جایی نوشته بود. آنا یه وبلاگ داره که مال خودشه و خداش. من بهش گفتم که تو اون داستانی که یه روزی یه جایی نوشته شده بود نوشته بود که ما باید یه روزی تو یه وبلاگ بنویسیم.اونم قبول کرد و از این به بعد آنا هم اینجا می نویسه.
[ ] [ 1:38 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
قرار بود عید بیایی و با هم برویم خانه مادر بزرگ.نشانی هایش را به خاطر دارم.به نشانی سه راه بیمارستان.به نشانی هوای برفی.به نشانی آن شکلاتها که گذاشتم مردم جمع شان کنند و من فقط به تو نگاه می کردم.مادر هنوز منتظر است.باور کن!به نشانی موهای سپیدش! اما نیامدی تا هر وقت عید می شود منتظر باشم.انتظاری که گاهی یادم می رود به خاطر چیست. بیست و هشت اسفند یعنی تولد تو و همین مرا در ادامه راهی که در بیست و هشت اسفند ناتمام ماند یاری می دهد! امروز می بایست یک تولد را تبریک بگویم و یک وصال جاودانه را! تولدت مبارک آنا! وصال عاشقانه ات مبارک بابا! می دانم همیشه ـ بیشتر از من! ـ از آنا راضی بودی! عیبی ندارد!فراموشت نکرده ام!فراموشمان نکن! [ ] [ 18:48 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
از میدان نقش جهان وارد بازار قیصریه شد،از دروازه که گذشت شاه اسماعیل را دید که در کنار راسته ادویه فروشها برای زن چهاردهمش که باردار است و هوس فلفل هندی کرده مغازه ها را چک می کند. شاه اسماعیل برایش مهم نبود،حتی به شاه عباس و شاه طهماسب و ناصرالدین شاه و امیر کبیر و مدرس هم توجهی نکرد. باید می رفت راسته پارچه فروشها کنار مدرسه علمیه بازار ...باید سراغ حاجی را می گرفت...مهم ترین کار زندگیش دست او بود. از پشت کوهها آمده بود جایی که هنرمندانه ترین کار چیدن خار بود دور آغل تا گرگها هوس گوسفند نکنند ...آنروز هم مثل همیشه مجنون شده بود از دیدن بازار و مسجد و مدرسه در کنار هم، از دیدن آجر ها و کاشیهای فیروزه ای و نقش و نگارهای چند صد ساله و آدمهایی که فقط در فیلمها دیده بود. به راسته پارچه فروشها که رسید ،عطر بیک کوچکی که هدیه روز تولدش بود را از جیبش در آورد ،زانوهایش سست شده بود،ترسید ،قلبش تند می زد صدایی به او می گفت برگردد...اما مگر می توانست برگردد.به مادرش قول داده بود اینبار دیگر برود خواستگاری...برای خودش! به خودش که آمد سر سه راه شلوغ نیم آور ،وسط بازار، کنار مدرسه علمیه نیم آور ایستاده بود.همانجا که یکبار مدرس را با گلوله زده بودند.همانجا که روزی شاه با جبپ ارتشیش رد شده بود همانجا که تاریخ ایستاده بود ...سراغ حاجی را از پیرمرد نشسته در حجره گرفت از قیافه پیرمرد مهربانی می بارید...پیرمرد محترمانه جواب داد:بفرمایید در خدمتم...این را که شنید ،قلبش ریخت،یاد کودکی هایش افتاد روزگاری که زنگ خانه ای را می زد و فرار می کرد..اما راهی نداشت نمی توانست از زندگی خودش فرار کند.... .... چهار سال تمام آنقدر تمام بازار را از اول تا آخر رفت که از راسته ادویه فروشها تا زرگرها و از آنجا تا راسته مینا کارها و منبت کارها و معرق و خاتم همه می شناختندش....
.... چهار سال طول کشید تا آن پیرمرد مهربان راضی شود... ...... گفته بود:سپردمش به مادر ی سادات...عمویش گریه کرده بود... .... سه راه نیم آور و بازار که هیچ...دنیا برایش بوی غریبی میداد،کنار مدرسه سر سه راه کسی از پشت سر صدایش زد:"آقا یوسوف!چای تازس،چاییتو بخور بریم مسجد،اذونس" ...خوشحال شد ،برگشت پشت سرش را نگاه کرد...اما کسی نبود ...خیالی ساده بود...همانجا کنار دیوار مدرسه و حجره نشست ...نشست و های های گریه کرد...پسرش هم گریه اش گرفته بود ، پرسید: "بابا چرا گریه می کنی،مگه نمی خواستی منو ببری حجره باباجون"... ازتاریخ چیزی کم شده بود...چگونه برای پسرش توضیح میداد که چرا گریه می کند؟
[ ] [ 3:21 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
مهــــم نبـــود پـــدر ، آن دهـــاتی ســـاده -
بـــرای جــــنگ کــــه آغـــاز یــک تحوُل بود پــــدر ســــواد سیاسی نداشـــت و بدنش شــــبانه روز پــر از بــوی تـــند آغـــل بود تمـــام زنـــدگی آس و پاس و ســـاده او خلاصـــه بــود در آغـــوش ســـبز شـالی ها کـــنار هیـــمه ســـرخی کـــه درحرارت آن همیـــشه قــــوری ای آرام گرم قل قل بود پـــدر شـــلخته تـــرین مـــرد روســـتایی بود که یــک نـــگاه غـــم انگیز بی تفـاوت داشت همیــشه پیرهنـــش وصـله دار و معمولی همیـــشه تســمه شلوار کهنه اش شل بود مهــم نبـــود بـــــرای پـــدر حــــوادث روز مهـــم نبـــود که دنـــیا چگــــونه می گذرد فقط شبـــی که سر سفره نان نمی آورد وجـــود منعطــــفش ســـخت در تـــزلزل بود مهـــم نـــبود پدر آن دهـــاتی ســــاده برای جنگ ...............ولی ناگهان خبر دادند کـــه مـــرد بــی کس و کار دهــات پایینی در اوج واقـــعه ســر دســته قـــراول بـــو د مهــــم نـــبود پـــدر ناگــهان ولـی گفــــتند یکــی دلاوری اش در نبـــرد پیـــچـیده کسی کــه پیـــش بزرگان زبان الکن داشت کسـی که روبــروی کدخدای ده "هل " بــود کسیکه گرچه پس از سالها به ده بر گشت ولی هنوز همان شکل ساده اش را داشت فقـط به جــای پــرک های گنــدم و شــالی کنـــار پـــیکر او شـــاخه هــایی از گــل بود کسی کــه در هـــمه سـالهای زندگی اش اگـــر دهـــاتی و یـــک لا قـــبــا اگر ســاده مهــم تــریــن غـــزل عاشـــقانه دنـیاست کــه بــا ســــرودن او جنــــگ در تکــــامل بود
شاعر:سپیــده مختــــاری
[ ] [ 2:46 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
لبخند بزن! لبخند بزن و با "تمام داراییت" آخرین عکسهای یادگاریت را بگیر! به آینده ات فکر می کنم که می بایست مخفی کنی از همه نامردان "تمام داراییت" را...قهرمان امروز ایران زمین را! نگران نفهمیدن حرفهایم نباش!روزی تو را در دانشگاه به محاکمه خواهند کشاند...و تو نمی دانی از چه دفاع کنی...از یتمی ای که به خاطر این سرزمین کشیدی...یا از فرزند شهید بودنت! آخرین لبخندهایت را من ثبت کردم!آخرین عکس یادگاریت را! ای فرزند یک قهرمان...ای فرزند شهید. [ ] [ 1:7 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
این روزا خونواده ماست و یه ریحانه...مادرم چپ و راست می خواد امیرحسین رو صدا بزنه میگه: ریحانه!
امیر مهدی داستانها از ریحانه واسه امیر حسین تعریف می کنه.داستانهایی که فقط تو بن تن میشه دید! خلاصه یه جنبشی ایجاد کرده این دخت بندر !
[ ] [ 11:19 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
"بگذارید انترناسیونالیسم اصیل پرولتری توسعه یابد،بگذارید پرچمی که ما در سایه اش می جنگیم،امر مقدس رهایی بشریت باشد،چنان که مردن در زیر پرچم مبارزان ویتنام،ونزوئلا، گواتمالا، گینه، کلمبیا، بولیوی می تواند برای یک فرد امریکای لاتینی،یک اسیایی،یک افریقایی و حتی یک اروپایی به همان میزان با شکوه و مطلوب باشد.اسکلت ازادی ما قبلا شکل گرفته است.هنوز گوشت و لباس به این اسکلت نیامده است. ولی ما انها را خواهیم ساخت.و بهای ازادی خود و حفاظت از ان را با خون و ایثار پرداخت می کنیم.ایثار و فداکاری ما اگاهانه است. مسیر ازادی طولانی و در بعضی از قسمت ها ناشناخته است.ما محدودیت های خود را درک میکنیم.ما انسان قرن بیست و یک را می سازیم."دکتر ارنستو چه گوارا.
وقتی این جملات را همراه با وقایعی که این روزها در خیابانهای جهان اتفاق می افتدمرور می کنم، بیشتر و بیشتر به بزرگی این اسطوره قرن بیستم پی میبرم.انسانی که او ساخت انسان قرن بیست و یک بود.انسان خیابانهای قاهره,لیبی,یمن,تونس و وال استریت.
[ ] [ 0:16 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
دیروز قرار بود احمد خورشیدی آزاد داماد احمدی نژاد رییس استاندارد شه که نشد.این بیچاره کم شانسی تو ذاتشه...یه مدت اومد خودی نشون بده و بگه من ضد جریان انحرافیم که اون هم شاید تحت تاثیر همسر بزرگوارش که جاری یه دختر مشاییه بوده...الله اعلم ...غیر از این که در ذهن ما چیزی نمی یاد چون پدر ایشان دست کمی از مشایی نداره... بگذریم...تو وسط انتخابات احمد خورشیدی نامه ای نوشت به احمدی نژاد که به نظر من باید به "همسر پسرش" نامه می نوشت نه "پدرهمسرپسرش" چون اون متغیری که این وسط تاثیر گذاره همسره نه پدر همسر (حالا اگه صد سال پیش بود یه چیزی)...در هر حال تو اون نامه اعلام برائت کرده بود از پسرش و اون رو تهدید به آق نموده بود..و نوشته بود:از آقای احمدینژاد حقیقتاً متشکرم که فرزندی باادب و متدین تحویل ایشان دادم اما کسی را تحویل من داد که از هیچ ...و اگر کسی آق والدین شد باید به خدا پناه ببرد. در کل نوشته بود که این اون پسری نیست که من تحویل شما دادم... حالا احمدی نژاد مونده و یه دامادی که نمی دونه کجاش بذارتش.چون به هیچ استانداردی نمی خوره حتی اداره استاندارد هم نتونست استانداردش کنه! من و این حاج احمد و حاج مجید خودمون روزگاری داشتیم...یادش نه به خیر. [ ] [ 20:18 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
![]() جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.
دوستدارتو : بابالنگ دراز
[ ] [ 14:25 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
عکس زیر را امشب آنا برایم فرستاد تا مرا به روزهایی ببرد که برنمی گردند.
عکسی از آخرین کارگر تاریخ.مردی که کارگر به دنیا آمد همچون کارگران با افتخار زندگی کرد و مثل تمام کارگران قبل از خود در سکوت رفت. این روزها به یمن مقاله عباس اینترنت میهمان اسم اوست. او همچون مدالی بر سینه زندگی من تا ابد خواهد ماند. این عکس مرا به یاد زیباترین جمله امام می اندازد:تنها کسانی تا آخر با انقلاب می مانند که طعم فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند. تنها و تنها به یک دلیل به موضوع ظهور علاقه دارم و آن این است که :روزی جهان سرشار از اسم او و تمام کارگران مظلوم تاریخ خواهد شد. [ ] [ 3:23 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
سال ۷۷ شریف اومد در اتاق و گفت فردا بعد از نماز جمعه باید بریم سراغ سفارت پاکستان.
چند روزی بود که از محمود صارمی خبرنگار ایرانی و همراهانش در مزار شریف خبری نبود.بعد از اشغال مزار توسط نیروهای طالبان خبرهای ضد ونقیضی از مزار میرسید... صبح جمعه بچه ها رو از تو خوابگاهای شهید بهشتی جمع کردم و بعد از نماز جمعه رفتیم به سمت سفارت... طبق معمول بلندگو رو حاج بخشی آورده بود با همون تویوتای درب و داغون و ترکش خوردش که ماشین جنگی عراق رو زمین گیر کرد همون وانتی که جبهه اصلاحات رو با اون یل و کوپالش زمین گیر کرد همون که فیس بوک و تویتر پیشش لنگ می انداختن ... من تو زندگیم با بلندگوهای خیلی ها حرف زدم اما حاج بخشی تنها کسی بود که من با بلندگوی ماشینش شعار دادم و خدا تو نامه اعمالم یه علامت مثبت زد.... امروز محمد بهم اس داد:حاج بخشی هم رفت...
پر بارترین جمله در مورد حاج بخشی رو روزنامه "کریستین ساینس مانیتور" گفته بود: حاج بخشی در ایران یک نهاد است!
تابستان ۱۳۹۰ روزنامه کریستین ساینس مانیتور در گزارش ويژه خود مینویسد: فدایی ریش سفید ایرانی، قدرت نمایش را میداند. برای بیش از نیم قرن است که ذبیح الله بخشی، جلودار و هسته تمامی اقدامات انقلابی و یا راهپیماییهای حمایت از نظام بوده است.
وی در ایران، یک نهاد است، یک رهبر سیاسی شاد کننده و شبهه نظامیای حرفهای. نشانههای جنگیدن وی، شامل چندین زخم بر جای مانده از جنگ ایران و عراق است. حاج بخشی در طول جنگ ایران و عراق در جبهه ها، بلندگو به دست به تقویت روحیه رزمندگان میپرداخت. تصویر مشهوری از وی موجود است که وی را در حال خاموش کردن ماشینش با یک پتو پس از حمله یک تانک عراقی نشان میدهد.
وی میگوید: «بچهها روحیه خود را از دست داده بودند... رادیو بغداد اعلام کرده بود که حاجی بخشی را کشتهاند. من به صدام حسین گفتم که از دنیا دیگر آمدهام تا او را با خودم ببرم.» ![]() او از دنیایی دیگر آمده بود تا خاری در چشم دشمنان مستضعفین جهان باشد... روزگاری آقا مرتضی در مستندی که در مورد حاج بخشی ساخته بود در جمله ای زیبا او را به تصویر کسیده بود:هر جا كه حزبالله هست، او نيز! در این فکرم که انقلاب بدون حاج بخشی چیزی کم دارد:بلندگو! [ ] [ 12:38 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
فردا ساعت ۹ بدنیا میاد.
بهش گفتم اسمش رو بذار زهرا...تا فردا امیر حسین یا امیر مهدی بخوانش!!!!! عباس خوشحال بود... هر وقت کسی بدنیا میاد یاد آنا میوفتم... [ ] [ 23:36 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
دیروز به دنیا اومد!
اگه می خواین تبریک بگین تشریف ببرید به این آدرس دخترم فعلا عکس ندارد! [ ] [ 21:33 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
بعد از دوهفته هماهنگی و تلاش امروز با امیر مهدی رفتیم فرودگاه.امیر مهدی هواپیما رو که دید گلایه کرد و گفت :اینکه کوچیکه! از دوهفته پیش هماهنگ کرده بودم که با امیر مهدی با یه هواپیمای دو نفره بریم اون بالا!بالای شهری که دوسش دارم.می خواستم روزی که بزرگ شد تو خاطراتش به یاد بیاره شهری رو که تو خیابوناش بزرگ شد...مهدکودک رفت... و تو شش سالگیش شد مداح مراسم شام غریبان گلزارش... شهری که همه آدماش دوستش داشتن...شهری که شخصیتش در اون شکل گرفت و مثل پدرش بهش مدیونه.شهری که بی بی داره و ...و شهری که خودم نذاشتم اسمی ازش تو شناسنامش باشه! وقتی رفتیم بالای شهر رو کرد به خلبان و گفت:میشه بریم روی مهد کودک!...من آدرسش رو دادم و امیر مهدی از اون بالا به آرزوش رسید... اون حالا با پدرش یه خاطره زیبا داره ! این اون چیزی بود که من می خواستم بهش بدم و شاید وقتی بفهمه که دیگه من در کنارش نباشم! ما وظیفه داریم به هم خاطرات زیبا هدیه بدیم!این رو ازپدرم یاد گرفتم!وقتی اینو فهمیدم که دیگه در کنارم نبود! [ ] [ 21:3 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
این مطلب را از وب لاگ اعترافات یک مجرم به اینجا آورده ام ...با آدرس http://baran14th.blogfa.com نگاهی متفاوت است به یک بازی فوتبال مابین شهرداری یاسوج و استقلال تهران: ................................ این زمین که دقیق نمیدانم 90 متری است یا 120 متری، مصافگاه فقر و غنی است، آیینهی تمام نمایی از محرومیت و اشرافیت است. این بازی یک مسابقهی فوتبال حساس نیست! جلوهگاه مبارزهای مظلومانه است. آن طرف تیمی آبی پوش در خانهاش، با دهها هزار تماشاچی لشکر کشی نموده و این طرف سرخ جامهگان قد علم کردهاند، با تماشاچیانی پابرهنه که عشق خمینی کبیر بودند. آن طرف تیمی بازی میکند که قرارداد یک بازیکنش شانه به شانهی بودجهی یک سال تیم این طرف میزند. آن طرف بازیکنانی هجومی دارد تیز و پرسرعت، مثل ماشینهای تیز و پرسرعت وارداتیشان. این طرف بازیکنانی که پز پژوی پارسشان را میدهند و به برکت لقمهی حلالی که خوردهاند داراییشان را بیمهی "شاه قاسم" میکنند و بجای متوسل شدن به جنگیرها و رمالها، قبل از هر بازی یا به زیارت "امامزاده علی" میروند یا به پابوسی "شاه مختار"! این طرف، همین طرف که کارگردان پخش بازی برای تمسخر چندین بار "چقه چناره" پوششان را نشان دادهاست، نمایندهی مردمانی هستند که سالها پیش زیر چرخ توسعه، با آن تورم 49 درصدیش، له شدند و صدایشان در نیامد. مردمان پدخندق، بدر و خیبر! مردمانی که به نسبت جمعیتشان بیشترین اعزامی به جبهههای 8سال دفاع مقدس را داشتند، دیروز، و بیادعا بار سنگین بیشترین آمار بیکاری کشور را به دوش میکشند، امروز. مردمانی که یک پنجم درآمد نفتی کشور از خاکشان میجوشد و سالها پیش، آن روزها که رئیس دولت اصلاحات تنها با یکی دو وزیر به تفریح استانیش آمده بود، مسئولینش اعلام کردند بیش از یک پنجم جمعیتش تحت پوشش کمیتهی امدادند. مردمانی که یکبار و فقط یکبار به مسئولین اثبات کردند که اگر آتشنفشانهای درونشان سر باز کند، البته از سر فقر نه با پول امریکا و اسرائیل و به تحریک بی بی سی و مجاهدین و مشارکت، قادرند تمام چاههای نفت خاورمیانه را با دست خالی فتح کنند. اولاد شهدای تنگهی گجستان، بازماندگان تنگهی تامرادی! این مسابقه بین سرخ و آبی نیست! بین تهران و یاسوج است، بین تهران و گچساران ، بین تهران و دهدشت. این زمین مصافگاه قراردادهای اسماً 350 میلیونی با کفشهای پاره پارهی دختر بچههای زیلایی است، نبرد بین یخچالهای پر از گوشت و حبوبات، انواع میوه و نوشیدنی با شرمندگی عمو ایرج از بچههایش است، مبارزهی آپارتمانهای 500 متری، با استخر و سونا و جکوزی، و اتاق 3×4 متری ابراهیم و مادرش، پسر شهید هم کلاسی دورهی دبیرستانم،است. این 90 دقیقه نمایی کوچک از جنگ همیشگی "تیام"، نمایندهی غنای مطلق، با انگشتهای جا مانده بین گرگر، نماد فقر مطلق، است. این مستطیل سبز جولانگاه بنز و بی.ام.و و لکسوس با خر دزدیده شدهی آخرین کارگر تاریخ، بابا حیدر، است. این زمین، زمین بازی استقلال و شهرداری نیست! این بازی، بازی بین دو تیم نیست! بازی دو طبقه است. این بازی مبارزهی فقر و غناست ... [ ] [ 21:22 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
از شهر آمده بود و به سختی و نفس زنان خودش را از تپه ای که خانه مادر بزرگ روی آن قرار داشت بالا می کشید.با دست به من اشاره می کرد به گونه ای که گویا اتفاق مهمی رخ داده است.به سمتش دویدم ترسم را که دید اضطراب چهره اش را کمتر کرد و لبخند زد.جلوی درب خانه گلناز به او رسیدم و با هراس گفتم:چی شده عمه؟ در حالی که نفس میزد گفت:تلفن زد...امروز! گفتم :کی؟ با شیطنت و لبخند گفت:خودش دیگه! فهمیدم آنا رو میگه.... اون روزا تو روستا تلفن نبود و عمه از شهر اومده بود روستا تا پیامی رو به من برسونه... آنا از عمه حال من رو پرسیده بود...همین! و عمه این همه راه را آمده بود تا حال مرا بپرسد. ......................................... دیشب که رفته بودم روستا واسه مراسم ختم عمه زری و تو خونه بیشتر اهالی روستا کامپیوتر هایی رو دیدم که به خطوط پر سرعت اینترنت وصل بود دلم واسه اون روزا تنگ شد. روزایی که عمه ام از تکنولوژی سریع تر بود. [ ] [ 20:10 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
از ساحت همه خوانندگان محترم وب لاگ به خاطر درج این مطلب عذر خواهی می کنم ...گاهی هم به من حق بدهید وارد بحثهای کودکانه شوم. این اولیش... ...................................................................................................................................................... مطلب قبل(روز 7 دی) همچون آیینه ای است که هر کسی می تواند خودش را در آن ببیند.اینکه در چه جایگاهی است و با موجودیت های اطرافش چگونه برخورد می کند... این قسمت را به احترام کتاب حذف کردم وقتی به این مسایل فکر میکنم و بازخورد این مطلب را (که همچون دردی در درونم طی یک سال گذشته نسبت به برخورد با هنر انقلاب آنهم درون نظام بود) در جایی دیگر می بینم... به احترام وبلاگ مطلب اول در ۲۶ آذر: کتاب ناصر امروز دستم رسید.یه روزی همه ایرانیها اون رو می شناسن و بهش احترام می ذارن.حتی اونایی که مسخره اش می کردند...اعتقاد من همیشه این بوده که ناصر هنرمنده نه اونایی که موهاشون رو بلند می ذارن ادا در میارن و فقط بلدند تقلید کنند...بعضی هنرمند نما ها میمونهای خوبین اما هنرمند نه! ... امروز خودش کتاب رو برای آنا آورد.کتابش به چاپ بیستم رسیده اما امروز به دست خودش رسید! مسیح پای ناصر رو برده بود تو یه اتاق دیگه قایم کرده بود... اگه شما مهمونی داشتین که پای مصنوعی داشت مواظب پاش باشید! ........................................................................................................................................... پ.ن:دو سال پیش یه مطلب در مورد کتاب ناصر نوشته بودم به نام مردی با خاطرات خط خطی که دوباره خوندنش ضرری نداره. توضیح: جمله ای که با قرمز مشخص شده و تاریخ درج مطلب که مربوط به زمانی است که فقط نویسنده کتاب را در دست داشته و هنرمندانی !!! که به آنها برخورده است کتاب را ندیده بودند و کدهای درون جمله نیز هیچ شباهتی به بزرگواران ندارد. مطلب دوم:یک روز بعد از رونمایی: این شعر زیبا را که سعید بیابانکی در مراسم رونمایی کتاب پایی که جا ماند خواند این روزها بارها و بارها خوانده ام....این روزها که حتی کسانی که سید ناصر را مسخره می کردند با خط به خط کتابش گریه می کنند و برای او داد و بیداد راه می اندازند...راستی بعضی ها با این وقایع به این موضوع می رسند که :بدرد همان حرفهای خاله زنک می خورند تا ساحت مقدس هنر...چقدر ما گاهی خودمان را گم میکنیم و اشتباهی می رویم و فکر می کنیم همه نادانند ... توضیح:باید عرض کنم که حتی اگر برخی ها ناصر ....(که با این واکنش لابد این کار را انجام می دادند که کار ناپسندی بوده و حداقل از اینان بعید بوده)در برابر کسانی که در جلسات رسمی نظام او را b... می دانستند (....)و رسانه ها نیز آن مطالب را درج می کردند (....)چیز مهمی نیست که من به خاطر آن ناراحت شوم و در وبلاگ در مورد آنها بنویسم چون این نگاهها تاثیری هم در وادی هنر درون استان و فروش کتاب یا ایجاد حاشیه ندارد.(اگر چه در جای خودش مهم است و قابل نقد!!)
نکته اول:روزگاری داریوش و ابی را در آبادان بازداشت کردند یک آبادانی که گوشه خیابان ایستاده بود خودش را انداخت بین آن دو و گفت ما سه نفر را کجا می برید. نکته دوم:بابا زودتر می گفتین به جمع هنرمندان پیوسته اید. نکته سوم:این مطلب هیچ که نداشت دم خروس را نشان داد.... [ ] [ 18:16 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
این شعر زیبا را که سعید بیابانکی در مراسم رونمایی کتاب پایی که جا ماند خواند این روزها بارها و بارها خوانده ام....این روزها که حتی کسانی که سید ناصر را مسخره می کردند با خط به خط کتابش گریه می کنند و برای او داد و بیداد راه می اندازند...راستی بعضی ها با این وقایع به این موضوع می رسند که :بدرد همان حرفهای خاله زنک می خورند تا ساحت مقدس هنر...چقدر ما گاهی خودمان را گم میکنیم و اشتباهی می رویم و فکر می کنیم همه نادانند ... پایی که برنگشت دو تا پای ساده بود یک جفت پای ساده در آغوش جاده بود پایی که بر نگــــشت به آغوش جاده ها کابـــوس گیـــوه های بلا اســـتفاده بود پایی که حق به گردن اعضای خانه داشت پای پـــدر نـــه ، پای همه خانــواده بود پایی که مادرم ســـر خـــود را هزار بار وقتی که خسته بود به رویش نهاده بود آن ریشه های مســـتعد رشد و زندگی آتشــــفشانی از فـــوران اراده بــود آن پرســــه های مقتدر نیمه های شب امنیت شـــــریف مـــرا پاس داده بود آن حجم گل گرفته که همپای خو شه ها بر کرت کرت مزرعه ها ایســـتاده بود... پایـــی که بـــرنگشـــت ، نه، پای پدر نبود پای عشــــیره هـــای همیشه پیاده بود پایی که فصل کوچ رمه بر فراز دشت سلطان بی رقیب گسل های جاده بود حتی در ازدحام نفس گیر برف و باد تنها ستون محکم چتری گشاده بود آن پای پر شکوه ... که عمری برایتان چون پایه های چوبی یک میز ساده بود طرح تراش خورده مردی دهاتی است که کودکانه های مرا تاب داده بود [ ] [ 22:13 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
امروز اولین سالگرد خودسوزی محمد ابوعزیز تونسی است که خودش را به آتش کشید تا جهان را روشن کند. این قطعه را به یاد او تقدیم می کنم که شایسته احترام و افتخار است.
محمد ابو عزيز تونسي خودش را به آتش كشيد ه است تا عمر مختار پس از 70 سال از بالاي دار پايين بيايد عينك ته استكانيش را بردارد و سوار بر اسب سپيدش به طرابلس برگردد همان جا كه موسي صدر 30 سال است انتظار مي كشد عمر مختار بيدار شده است
محمد ابو عزيز خودش را به آتش کشیده است تا جمال عبدالناصر - به رگ غيرتش بر بخورد - از قبرستان قاهره به پا خيزد دستان خالد اسلامبولي را بگيرد به ميدان التحرير برود بقیه را در ادامه مطلب بخوانید ادامه مطلب [ ] [ 22:30 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
کتاب ناصر امروز دستم رسید.یه روزی همه ایرانیها اون رو می شناسن و بهش احترام می ذارن.حتی اونایی که مسخره اش می کردند...اعتقاد من همیشه این بوده که ناصر هنرمنده نه اونایی که موهاشون رو بلند می ذارن ادا در میارن و فقط بلدند تقلید کنند...بعضی هنرمند نما ها میمونهای خوبین اما هنرمند نه! ... امروز خودش کتاب رو برای آنا آورد.کتابش به چاپ بیستم رسیده اما امروز به دست خودش رسید! مسیح پای ناصر رو برده بود تو یه اتاق دیگه قایم کرده بود... اگه شما مهمونی داشتین که پای مصنوعی داشت مواظب پاش باشید! ........................................................................................................................................... پ.ن:دو سال پیش یه مطلب در مورد کتاب ناصر نوشته بودم به نام مردی با خاطرات خط خطی که دوباره خوندنش ضرری نداره. [ ] [ 0:53 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
حسنك كجايي؟! بيا با غيرت! كبري تنهاست! نمي تواند تصميم بگيرد
بيا قبل از آن كه فارسي وان برايش تصميم بسازد كبري ! خواهر معصوم من! تصميم گرفته اند تو را از كتابها حذف كنند راست مي گويند الان 30 سال است كه تو می خواهی تصميم بگيري حوصله شان را سر برده اي تصميم بگير ديگر! زمان ازدواجت گذشته است. مقصر خودت بودي!... روی ادامه مطلب می توانید کلیک کنید! ادامه مطلب [ ] [ 23:10 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
اسمش فرهاد بود تقریبا هم سن بودیم.مادربزرگ همیشه از من می خواست اون رو الگوی خودم قرار بدم.با ادب بود و مهربان.همه دوستش داشتند... ۹ سالم بود رفته بودیم با هم ماهی بگیریم مادرم رو از دور دیدم که داشت از لندکروز پیاده می شد .بهش گفتم مادرم اومد بیا بریم .فرهاد دستم رو گرفت گفت بعدا می ریم بیا ماهی ها رو جمع کنیم ...من برگشتم تا ماهی ها رو جمع کنم.چند دقیقه هیچی نگفت .نیگاش کردم داشت گریه می کرد...فهمیدم بابام دیگه نمیاد.اون همه چیز رو از صبح می دونست. [ ] [ 19:20 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
رای به احمدی نژاد دادم چون با اشرافیت سیاسی و مذهبی و اقتصادی و همه زهر ماری هایی که بود مخالفت کرده بود اما چند روز پیش که جریان اتفاق افتاده تو روزنامه ایران رو شنیدم و مقاومت احمدی نژاد در برابر قانون رو دیدم یاد اون آقایی افتادم که بنیان گذار طبقه های اشرافی در دهه ۷۰بود و بیست سال کسی جرات نکرد نزدیک خانوادش شه.....با خودم فکر می کنم نکنه ما با دستای خودمون یه طبقه جدید ساخته باشیم....راستی این ۳۰۰۰ میلیارده روی کارگزاران رو سفید کرد.
[ ] [ 21:9 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
دلم لک زده است برای یک کم مادربزرگ.من و آنا و رادیو ضبط توشیبا و تلواره و ناردونهای دزدکی.من و لحاف گرم مادربزرگ و یک نخ سیگار فرهاد.من و بوی نم و بارون و نق های عمه افسر.خروس گلناز و گروه ژباب.سید محمد علی و صدای آسیاب...اسم تنها امپریالیست روستای ما اردشیر بود که دو تا گاو داشت.کمونیست ما ضرغام بود که نمازش قضا نمی شد.ما خان هم داشتیم اما عطا خان از ملا نارنج هم فقیرتر بود.محترم ترین انسانی که در زندگیم دیدم کابهزاد بود که برای بهترین مهمانانش برنج و تخم مرغ درست می کرد.امام زاده های ما آنقدر فقیر بودند که کسی نمی رفت زیارتشان تا اینکه یک شب اسفندیار خواب امام زاده ای را دید و فردا صبح همه مردم رفتند امام زاده را افتتاح کردند و آن موقع ما هم شدیم زایر.یادش بخیر! عشق عمو این بود که با ملا کاظم سیگار وینستون چهار خط بکشد.
دلم لک زده است برای شیرخان.کاش آب رودخانه با گوسفندهای شیرخان من را هم می برد.حداقل می رفتم زیارت پیرشمس... [ ] [ 0:54 ] [ فرزند فلکه ساعت ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||